تبليغاتX
ناگفته های قلبم
شاعرانه
سلام بازم تنهام بازم به یاد اونی که همه چیزم بود هست و می مونه گریه می کنم دلم براش تنگ شده کاش می تونستم بهش بگم که دیوونشم

می خوام بهت بگم نرو نرو اما نمیشه  

میخوام بهت بگم پیشم بمون مگه چی میشه 

بعد تو پرسه میزنم شبای سردو خسته رو 

تو رفتی و من اهسته پشت سرت گفتم نرو

نرو                       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط شمیم | 
سلام بعد از مدت ها دوباره اپ کردم حتی پسم یادم رفته بود ولی حالا با یه قلب شکسته ۱سوال دارم چرا پسرا یکی ۲ ماه اول دوستی عاشقن ولی بعد همه چیز یادشون میره چرا /؟؟؟؟؟؟؟

چرا انقدر بی رخم میشن میدونن که دیوونه ای ولی مثل یه غریبه تنهات میذارن

انگار از اول هیچ چیز وجود نداشته چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تقدیم به همه عاشقا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:14  توسط شمیم | 
عزیزم سرت سلامت      هر جا رفتی هرجا هستی    
برو که دنیا دو روزه           قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین اینا نخوندم            که تو را گریون ببینم     

 الهی برات بمیرم       اشکت رو هیچ وقت نبینم
عزیزم اینا می خونم          که دلم آروم بگیره
اخه طفلکی می سوزه   طفلکی بی تو می سوزه
نگو قسمتم همین بود
نگو سرنوشت نوشته
سهم من از تو همین بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط شمیم | 

 

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

اینا بدون دستای من گرمیه دستات را می خواد

تو را به عشقمون قسم اون روزا را یادت بیاد

حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

بهش بگین سراغش را از کس و ناکس می گیرم

بهش بگسن اگه نیاد تو انتظارش می میرم

تو هم منو تنها بذا اما بدون رسمش نبود

جز تو اخه کی را دارم دلیل رفتنت چی بود؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:33  توسط شمیم | 
تو زندگی خیلی چیزا هست که دوست داشتی مال تو باشه

فقط مال تو ولی نشده شاید به قول معروف قسمتت این بوده ولی اصلا مهم نیست مهم اون چیزیه که حالا مال توست مهم نیست به خوبی اون چیزی که می خواستی باشه یا نه مهم اینه که مال توست و این یعنی از همه چیز بهتره پس ناراحت نباش و به اون چیزی که داری قانع باش سعی کن دوسش داشته باشی

اینا حرفای کسایی بود که وقتی اشکا تو چشام می دیدن وقتی می دیدند غر می زنم به زمین و زمون بد میگم بهم می گفتن ولی باز جوابم این بود من فقط اونا می خوام با تمومه بدی هاش نه هیچ کس دیگه نه هیچ چیز دیگه ای را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط شمیم | 
مي نويسم با اشک با قلم دلتنگي رفته اي و من هيچ شکايتي ندارم فقط بغض گلويم حرف دلم را ناسروده شکسته است .
حالا عاشق بي دست و پاي قصه ات هر غروب دست از پا درازتر مي رود تا ميان سايه هاي تنهايي گم شود
نگو که روزگار اعتماد به باران گذشته است!
چون هنوز هر باراني مي بارد چشمان منتظر من دنبال دستهايي مي گردد که صاحب شعرند و قرار است روزي به بهانه ي باران برگردند.
باور کن که بي تو بودن دشوار است و من بيش از همه کس معني با تو بودن را مي فهمم.
من مي مانم و به انتظار تو لحظه هاي خوب گريه را بي نهايت باز مرور مي کنم.
خودم مي دانم که سرگردان برهوت اي کاش ها شده ام .
من سنگي از جنس خواب هايم روي سرو صداي کاغذ احساس مي گذارم تا ردپاي شعرهايم زير سايه فاصله گم نشود.
من هنوز عاشقم ، عاشق ستاره و تسبيح ، نگو نمي داني همان ستاره اي که از سينه ريز پاره ي آسمان به گونه هاي خيس تو باريد
و مرا عاشق کرد
همان تسبيحي که آن غروب به گردن دل تنگي هاي من انداختي و گفتي که دانه هاي آبيش به هنگام شمردن روزهاي فاصله هرگز تمام نمي شود!
چرا راه بازگشتي نباشد؟
برگرد که ديباچه ي کوچک روياهاي من بوي باران گرفته
باد مي آيد و من مي ترسم نام عزيزت را از کتيبه ي کوچک آرزوهاي من ببرد.
باور کن که از انتظار هرگز خسته نمي شوم!!!!!!!!!!!!!!
باور کن که عاشق هرگر اميدش را از دست نمي دهد
بازگرد
بازگرد و مرهمي براي تن خسته و چشمان گريانم باش
بازگرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 17:59  توسط شمیم | 
بی وفا بود که رفت راحت و ارام از مقابل شقایق ها گذشت ان قدر بی خیال که گویی هرگز برایش درد و رنج بابونه ها مهم نبود بی رحم و سنگ دل ، چشمان گریانم را نادیده گرفت او با تمام هستی اش رفت غافل از قلبی که بی حضورش می شکند او رفت و نگفت که منتظرش بمانم ولی من تا ابد همین جا همراه تمام اشک هایم کنار پلکان شک و تردید در انتظارش خواهم ماند و بی توجه به صدای حس غریبی که به من می گوید اگر می خواست برگردد هرگز نمی رفت منتظرش خواهم ماند
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:18  توسط شمیم | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:40  توسط شمیم | 

دیگه همه چیز تموم شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:44  توسط شمیم | 

ساعت 10
«سهراب دير نكني ها باشه .
باشه بابا باشه
پس ساعت 6 جلو در كلاس مي بي نمت.
Ok bye
»bye « قربانت
ساعت 4
ستاره جلو آينه تو فكر اين كه بلاخره چي بپوشه
تا الان چند تا مانتو عوض كرده ولي...
ساعت 4:30
ستاره از تاكسي پياده شده
جلو در يه لحظه تامل مي كنه و به اطراف نگاهي ميندازه
بعد سريع ميره تو
نيم ساعت تاخير داشته
و حالا بايد نگاه سنگين استاد و اينكه:
 «خانم محترم تا الان شده شما يه بار به موقع بياين سر كلاس!؟»
و البته خنده ي بچه ها به خصوص پسرا
ستاره تو اين فكره كه كاش الانم نيومده بود
استاد داره درس ميده ولي ستاره اصلا سر كلاس نيست !
همش تو فكر سهرابه
آخه الان يه ماهي ميشه كه نديدتش
چون سهراب رفته بوده ... و ارتباط اونا از يه ماه پيش فقط با تلفن بوده  ،
تو همين فكراس كه يكي از بچه ها يه تيك مي زنه بهش و استادا نشونش ميده
استاد:« دير كه مياين، به كلاسم كه توجه ندارين »
دوباره خنده!
«ببخشيد»
بلاخره اين كلاس كذايي تموم ميشه
بدونه اينكه ستاره حتي كوچكترين چيزي فهميده باشه!!!
ساعت 6:10
ستاره داره ماشينارو نگاه مي كنه  نه خبري از سهراب نيست نگرانه
مدام به ساعت نگاه ميكنه
ساعت 6:30
تو خيابون بغلي كلي آدم جمع شدن انگاري تصادف شده
اونجا كلي آدم
مامورا
ماشينا
ماشين آمبولانس كه با صداي آژير مياد
سهراب مونده حيرون تو اين همه آدم اون به اندازه كافي دير كرده بود حالا اين ترافيكم كه ديگه...
  سهراب سعي مي كنه از تو سيل جمعيت يه راهي باز كنه زمزمه هاي اين و اون را مي شنوه «يه دخترس گمونم مرده باشه»
كف خيابون پر خونه و حالا بوي خونم مي تونه استشمام كنه
دارن مي ذارنش رو برانكارد
آره
اون ستاره اس!!!


نكته:

«2ختراي عزيز»

1. با پسرا قرار نذارين.


2. اگه قرار مي ذارين نيم ساعت بعد برين.

3. اگه راه نداره و
حتما بايد همون ساعت برين
دچار يه جور بي هويتي بشين و
همون جا اولين پسري را كه
ديديد به عنوان دوست قبول كنيد.

4. اگه هيچ كدوم از اينا نميشه
پس حد اقل يه خورده بيشتر
علف زير پاتون سبز كنيد.

5. حواستون باشه ماشين بتون نخوره.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:46  توسط شمیم |